عمومی

اینجا خانواده جدید برای بچه‌ها می‌سازند

خورشید 20 ساله از سن 9 سالگی در یکی از مراکز 24 ساعته کودکان بی سرپرست شیراز بزرگ شد و اکنون به عنوان کمک مربی در یکی از این مراکز کودک مشغول به کار است.

ایسناپلاس: یکی از دوستانم می گفت هر بار که از پاهایم نقاشی می کشم با خودم بررسی می کنم که تا به حال چه گذرانده ام و چگونه به این نقطه رسیده ام. بعد از تماس با «خورشید» حرف ها را مرور می کنم و به شما می گویم که احتمالا «خورشید» گالری پر از عکس پاهایش دارد. او نمی خواهد کسی نام او را بداند. به همین دلیل است که در این سطرها به آن «خورشید» می گوییم. می پذیرد.

خورشید 20 ساله از 9 سالگی در مهدکودک کودکان بی سرپرست بزرگ شد. او داستان زندگی خود را اینگونه تعریف می کند: «9 ساله که بودم با برادر کوچکترم وارد مرکز شدیم. من و پدرم در 7 سالگی به جرم مواد مخدر در زندان بودیم و مادرم حضانت ما را نداشت. من فقط یک مادربزرگ دارم (از طرف پدرم) که نمی خواست مسئولیت ما را به عهده بگیرد. از بدو ورود به مرکز ارتباط چندانی با خانواده نداشتیم. ابتدا وارد مرکز موقت شدیم. زمانی که کودک نیاز به نگهداری در این مراکز دارد، اولاً وظیفه اوست که به آغوش خانواده برگردد یا نه. در این مراکز نگهداری می شود. در صورت تصمیم برای نگهداری آنها در مراکز، به مراکز مشکوک خانواده فرستاده می شوند. پس از روشن شدن تکلیف، من و برادرم را با هم به مرکز مظنون خانواده فرستادند. تا اینکه برادر کوچکترم بزرگ شد و به بخش پسران آن مرکز منتقل شد. در آن مدت دو سه سال با مادرم ارتباط نداشتیم.»

آنها فکر می کنند که می توانند از مرکز گریه کنند

او داستان خود را با لهجه زیبای شیرازی روایت می کند. صدایش محکم است و نمی لرزد. خانواده مجاز به اطلاع از آدرس مراکز نیستند، فقط مجاز به ملاقات با فرزندان خود در دفتر هستند. بعد از آن زمان مادرم به ما سر می زد. به تعطیلات می رفتیم و گاهی پیش مادرم می ماندیم. شب اولی که وارد مرکز شدم طاقت هیچکس را نداشتم و تا صبح نخوابیدم. چون جای جدیدی بود. اما کم کم به بچه ها عادت کردم. از آنجایی که من هم مراقب برادرم بودم، مسئولیتم بالاتر از دیگران بود. بنابراین هر دو می خواستیم از آنجا خارج شویم. اکثر بچه‌های مرکز می‌خواهند زودتر آنجا را ترک کنند و خانواده‌شان را بهانه می‌گیرند. خانواده که متوجه این موضوع نمی شوند، توان نگهداری از آنها را ندارند. آنها فکر می کنند که می توانند از مرکز گریه کنند. با این حال ما فرصتی برای رفتن نداشتیم. حتی یک دفعه عمه ما را متقاعد کرد که مرکز را ترک کنیم. اما این اتفاق نیفتاد. پس از نقل مکان به یک مرکز شبه خانواده، کودکان به آن عادت می کنند. وقتی کودکی که در پرورشگاه است متوجه می شود که دیگر نمی تواند از خانواده خود مراقبت کند، وضعیت بهتری پیدا می کند و موفق می شود. زیرا در این صورت متوجه می شوید که اکنون شما هستید و فقط خودتان هستید. درک این موضوع بسیار بهتر از انتظار برای خانواده است. چون در آن صورت همیشه منتظر اخراج از مرکز هستند».

در اینجا خانواده جدیدی برای بچه ها ایجاد می کنند

کودکان در مرکز مستقل هستند

«خورشید» همچنین درباره تفاوت زندگی با خانواده و زندگی در کانون می گوید: «کودکان مرکز معمولاً نسبت به کودکانی که در خانواده بزرگ می شوند استقلال بیشتری دارند. بچه‌های کانون می‌دانند که بعد از ۱۸ سالگی می‌توانند سر کار بروند و هزینه‌هایشان را خودشان بپردازند، اما در برخی خانواده‌ها می‌بینیم که پسری ۲۰ ساله هنوز از پدرش پول می‌گیرد و استقلال مالی پیدا نمی‌کند. . این مرکز مجموعه ای از مهارت ها را به کودکان آموزش می دهد که می توانند پس از ترک بیمارستان از آنها استفاده کنند. همچنین وضعیت تحصیلی ما همیشه مورد توجه بود. این والدین ممکن است نسبت به فرزند خود بی توجه باشند و به وضعیت تحصیلی او اهمیتی ندهند. اما تفاوت اصلی کودکان این مراکز در این است که محبتی را که باید از خانواده دریافت کنند، دریافت نمی کنند و این خلاء همیشه وجود دارد.»

او درباره خروج از مرکز می گوید: وقتی 18 ساله شدم تحمل این وضعیت سخت بود. بچه های کانون وقتی 18 ساله می شوند و وارد دانشگاه می شوند، می توانند مدرسه را ترک کنند و در خوابگاه زندگی کنند، اما من قبل از آن دانشجو نبودم. بنابراین من به تنهایی و با حکم دادگاه درخواست اخراج کردم. مادرم آمد و ما را پیاده کرد. من با پول یارانه ام بین 9 تا 18 سالگی خانه خریدم. پرسنل مرکز هم آمدند و با این شرط که پیش مادرم بماند، خانه را امضا کردند. 18 سالم بود که رفتم سر کار. من یک بازدید کننده در یک شرکت توزیع بودم. بعد از مدتی نتوانستم با مادرم زندگی کنم. مدتی در خانه عمویم ماندم. تا دوباره از برادرم خانه بگیرم مبلغ پرداخت نشده ای را که دولت به معاف شدگان از بهزیستی می دهد به حساب من بگذار. بعد از 3 ماه به عنوان کمک مربی در یک مرکز مراقبتی در شیراز مشغول به کار شدم. رئیس مرکز گفت یکی از خانه هایی را که به اخراج شدگان از آن مرکز می دهند، می تواند به من بدهد. ابتدا این پیشنهاد را قبول نکردم اما بعداً دیدم از نظر مالی به صرفه تر است و پذیرفتم.

در اینجا خانواده جدیدی برای بچه ها ایجاد می کنند

از پشیمانی متنفرم

صحبت های «خورشید» در رابطه با فرزندان پرورش یافته این مراکز به نظر جامعه می رسد: «وقتی نام مراکز بهزیستی به میان می آید، ذهن مردم بلافاصله به سمت مرکز توانبخشی معلولان می رود. . برخی از افراد به راحتی و به سادگی با این مشکل برخورد می کنند، در حالی که گروهی دیگر اصلاً این مشکل را درک نمی کنند و فکر می کنند از نظر تربیتی و اخلاقی افراد سالمی نیستند. دیگران برای ما متاسفند و من از آن متنفرم، آنها نمی دانند که این احساس را نباید به طرف مقابل منتقل کرد. این در حالی است که برخی از کودکان پس از ترخیص دچار بزهکاری می شوند، اتفاقی برایشان می افتد و در کانون اصلاح و تربیت قرار می گیرند. علت این اتفاقات ناگوار عمدتاً خانواده های آنها هستند. برخی از کودکان می خواهند به خانواده خود بازگردند. وقتی طرد می شوند، تأثیر عمیقی بر سبک زندگی آنها می گذارد. بنابراین می گویم اگر امید خود را به خانواده از دست بدهید و احساس تنهایی کنید موفق خواهید شد. همچنین رفتار معلم در مراکز پس از خروج از مدرسه نیز در زندگی این کودکان موثر است چرا که هرگونه رفتار منفی می تواند تبدیل به عقده شود».

در مدرسه احساس می کردم وجود خانواده خالی است

او تجربه خود را از احساس پوچی در خانواده و تنها زیستن به اشتراک می گذارد: «وقتی در یک مرکز با بچه ها زندگی می کنید، احساس پوچی نمی کنید، زیرا همیشه با همسالان خود هستید و همه مثل شما هستند. اما وقتی وارد مدرسه می شوید، احساس خالی بودن می کنید. مثلا در روز جلسه اولیا اگر همه بچه ها و والدینشان به جلسه بیایند ولی مربی کانون باید حضور داشته باشد. شما دائما نگران این هستید که همکلاسی هایتان ندانند که در مرکز زندگی می کنید. نمی دانید وقتی والدینتان می پرسند چه می کنند چه بگویید؟ وقتی همکلاسی هایتان درباره خانواده صحبت می کنند، شما حرفی برای گفتن ندارید. از آنجا از همسالان خود فاصله می گیریم. وقتی کوچک بودم برایم خیلی مهم بود که داستان زندگی ام را پنهان کنم، بنابراین گاهی اوقات بعد از مدرسه در آستان دیگران می خوابیم. اما الان برایم مهم نیست چون فهمیدم که در مرکز بودن چیز بدی یا مشکلی نیست. قبلاً به خاطر متفاوت بودن احساس بدی داشتم، اما اکنون از متفاوت بودن احساس خوبی دارم.»

انتهای پیام/

دکمه بازگشت به بالا